خرید بک لینک

مدرسه که میرفتیم هی بهمون میگفتن قدر این روزا رو بدونین دیگه تکرار نمیشن. میدونستیم و هیچ کاری نمیشد بکنیم و الان دلتنگشونیم

خوابگاهی ایم و بهمون میگن قدر این روزا رو بدونین دیگه تکرار نمیشن و میدونیم و هیچکاری نمیشه بکنیم...

برچسب: نویسنده: سام طاهری تاريخ: دوشنبه 3 ارديبهشت 1397 ساعت: 23:13

خیلی دلم میخواد بنویسم ولی تقریبا نمیدونم درمورد چی. همین امشب یه کتاب نوجوانو تموم کردم به اسمِ "تقریبا" از انتشارات پرتقال که روی کتاباش مینویسه مثلا +۱۲ و یه محدوده سنی درست حسابی نمینویسه که رک و راست به آدم بگه این کتاب واسه سن تو نیست! دقت کردهم دیگه کتاب نوجوانِ خوب نمیبینم. یعنی انگار کتاب کودکن همشون. با فونتای درشت و بچگونه. معیار کتاب نوجوانِ خوب

برچسب: نویسنده: سام طاهری تاريخ: دوشنبه 3 ارديبهشت 1397 ساعت: 23:13

برادرم(از دانشگاه انصراف میدهد، در نزاع خیابانی دو نفر را میکُشد، به ماریجوانا روی می آورد.)

مادرم نیم ساعت بعد: پسرم درو باز کن برات چایی آوردم.


من (لیوانِ حاوی آبرنگم چند روز روی کابینت بوده)

اولین حرف مادرم بعد از دو روز قهر، وقتی دارد در را به رویم می بندد چون دارم راهی دیار غربت میشوم: خدافظ.

برچسب: نویسنده: سام طاهری تاريخ: دوشنبه 3 ارديبهشت 1397 ساعت: 23:13

صفحه بندی