مدرسه که میرفتیم هی بهمون میگفتن قدر این روزا رو بدونین دیگه تکرار نمیشن. میدونستیم و هیچ کاری نمیشد بکنیم و الان دلتنگشونیم
خوابگاهی ایم و بهمون میگن قدر این روزا رو بدونین دیگه تکرار نمیشن و میدونیم و هیچکاری نمیشه بکنیم...
برچسب: نویسنده: سام طاهری تاريخ: دوشنبه 3 ارديبهشت 1397 ساعت: 23:13
برچسب: نویسنده: سام طاهری تاريخ: دوشنبه 3 ارديبهشت 1397 ساعت: 23:13
برادرم(از دانشگاه انصراف میدهد، در نزاع خیابانی دو نفر را میکُشد، به ماریجوانا روی می آورد.)
مادرم نیم ساعت بعد: پسرم درو باز کن برات چایی آوردم.
من (لیوانِ حاوی آبرنگم چند روز روی کابینت بوده)
اولین حرف مادرم بعد از دو روز قهر، وقتی دارد در را به رویم می بندد چون دارم راهی دیار غربت میشوم: خدافظ.
برچسب: نویسنده: سام طاهری تاريخ: دوشنبه 3 ارديبهشت 1397 ساعت: 23:13